تبليغاتX
راه بی انتها

راه بی انتها

با شاخه های سست خیالم چه می کنی ؟

با روزگار رو به زوالم چه می کنی ؟

گیرم که باورم شود تو را خواب دیده ام

با انتظار این همه سالم چه می کنی ؟

گیرم که ای زمانه تو هم ساختی ولی

با سرنوشت حک شده بر فالم چه می کنی ؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:16  توسط مجتبی  | 

بزن رفیق که با ناله سه تار بگریم

به سوز و ساز تو چو ابر نوبهار بگریم

بزن رفیق که در روزگار یار ندیدم

ز یار شکوه کنم یا ز روزگار بگریم

بزن که سوز غمی شعله می کشد به دل من

بزن که همره ساز تو زار زار بگریم

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:16  توسط مجتبی  | 

 

دلم می خواد ببخشمت اما دیگه نمی تونم


زخم دلم بزرگ شده،دیگه پیشت نمی مونم


دلم می خواد تا گم بشم که دیگه پیدام نکنی

 
زخم دلم بزرگ شده،از این بزرگتر نکنی


باید برم که دیگه دل یه جای سالم نداره


به جز گناه عشق تو،طفلی گناهی نداره


دلم می خواد ببخشمت،اما دلم جون نداره


دریای عشق من به تو،یه قطره بارون نداره
  

 

دنياي من چشماي من اي عمر من اين دل من ميسوزه

 
گريه نکن دروغ مي گي ميدونم اين چند روزه


تو هم مثل همه ميري و منو تنها ميزاري


عاشق نبودي ميدونم عشقتو هر جا ميزاري


برو برو هرجا بگو که يار من ديوونه بود


عاشق نبودي ميدونم بودن من بهونه بود


اما بازم اين دل من عاشقشه اونو مي خواد


ميميرم از جاي خاليش اگه بره ديگه نياد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:41  توسط مجتبی  | 

هی نشین غصه نخور رفته كه رفته 

 دل از عاشقي نبر رفته كه رفته


اگه عاشق تو بود تنها نمي رفت 

 شده پا به پات ميسوخت اما نميرفت


بيخيالش مگه چند سال تو جووني

بيخيالش مگه چند سال تو ميموني


بيخيالش اينا رسمه روزگاره

همشون كاره خداست حكمتي داره


ياد حرفاي قشنگش ميدونم واست عذابه 

 دل تو خيلي گرفته حال و روزتم خرابه


اون كه رفته خيلي وقته خبري از تو نداره 

 اون يه ابر پر غباره گاهي وقت ها نمي باره


ديگه تنها شدي و  سكوت تو  پر از غمه

همه ي آدم و عالم واسه تو جهنمه


اون كه رفته ديگه رفته ديگه برگشتن نداره 

 اگه دوست داشت نميرفت ديگه تنهائي دوباره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:35  توسط مجتبی  | 

 

منو بگو عاشقونه به پای تو مونده بودم


منو بگو به خاطرت از همه جا رونده بودم


منو بگو بی اختیار گریه میکردم واسه تو


آخرشم زجرم دادی منی که با وفا بودم

منو بگو تو سادگی خیال کردم دوستم داری


یادته گفتی که دیگه دست تو دستام نمیذاری


خیر نبینی که عاقبت شکستی قلبه خستمو


لعنت به تو بی آبرو خالی گذاشتی دستمو

الهی از کاسه درآد چشمای هرزه ی سیات


الهی که خون بباره به جای اشک و گریه هات


الهی افسرده بشی تا زنده ای زجر بکشی


الهی قبل مردنت طعم عذاب و بچشی


الهی بخت تو مثل چشم و دلت سیاه بشه


تا اینکه وابستش شدی بره ازت جدا بشه


الهی که آرزوهات رنگ سیاهی بگیره


اونروز که عاشقش شدی جلوی چشمات بمیره

 

 ببيني كه تنهام

كجائي ببيني چه تاريك شبهام


چي شد تو نگاهت كسه ديگه اي بود

 كجائي كه بعد تو غم همدمم بود


نگاهم هنوزم تو حسرت نگاهت

 بيا تا بريزم اشكام و براهت


كجائي گل من تو رفتي مي دونم

 دلم تنگ واسه تو نا مهربونم


بدون تا ابد تو قلب مني

ولي باز چه ساده دل و ميشكني


اوني كه پرهاش و بست ونشست

 چه ساده پريد و دلم رو شكست

نبودي ببيني چي اومد سر من

 كجائي ببيني شكسته پر من


پريدي چه ساده تو تنها نزارم

ميدوني كه ناي پريدن ندارم


پر من شكسته نكن نا اميدم

 بدون بعد چشمات خوشي رو نديدم


چه شبها بيادت نشستم ميدوني

 بسه گريه زاري تو نا مهربوني


بدون تا ابد تو قلب مني

ولي باز چه ساده دل و ميشكني


اوني كه پرهاش و بست ونشست

چه ساده پريد و دلم رو شكست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33  توسط مجتبی  | 

 

كجائي عزيزم ببيني كه تنهام

كجائي ببيني چه تاريك شبهام


چي شد تو نگاهت كسه ديگه اي بود

 كجائي كه بعد تو غم همدمم بود


نگاهم هنوزم تو حسرت نگاهت

 بيا تا بريزم اشكام و براهت


كجائي گل من تو رفتي مي دونم

 دلم تنگ واسه تو نا مهربونم


بدون تا ابد تو قلب مني

ولي باز چه ساده دل و ميشكني


اوني كه پرهاش و بست ونشست

 چه ساده پريد و دلم رو شكست

نبودي ببيني چي اومد سر من

 كجائي ببيني شكسته پر من


پريدي چه ساده تو تنها نزارم

ميدوني كه ناي پريدن ندارم


پر من شكسته نكن نا اميدم

 بدون بعد چشمات خوشي رو نديدم


چه شبها بيادت نشستم ميدوني

 بسه گريه زاري تو نا مهربوني


بدون تا ابد تو قلب مني

ولي باز چه ساده دل و ميشكني


اوني كه پرهاش و بست ونشست

چه ساده پريد و دلم رو شكست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:32  توسط مجتبی  | 

 

 


..........علی جونم تمام وجودم تقدیم به تو

 

 

به شعر می کشم تو را،

 به لحظه لحظه غزل

 چو مثنوی بلند و خوب ,

چو شعر نو ورق ورق

 قافیه های بودنم,

 نگاه های سبز توست

 ردیف و بیت جان من ,

بودن در کنار توست

به اوج می رسم چو دود,

 به عشق می سپاریم

تمام!نه نمیشوی,

به لحظه می رسانیم

 اگر چه

 سرد

و

سخت

و

گنگ,

 زمان تلخ رفتنت

 هنوز با تو زنده ام,

 به آرزوی دیدنت

تو عشق را نخوانده ای,

 کنار من نمانده ای

 ز عشق خواهمت تورا,

مرا ز خود رمانده ای؟؟

رمانده ای و رفته ای

 به یاد ها سپردیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:24  توسط مجتبی  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:22  توسط مجتبی  | 

من امشب از غزل از مثنوی از گریه سرشارم  /  سرم را میگذارم بی تو روی شانه ی تارم

پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند  /   که تو شرقی ترین آئینه می آیی به دیدارم

سرت را میگذاری روی زیر اندازی از چشمم  /   نگاهم میکنی چشمی که عمری کردی انکارم

دل من گر چه چشم زخمی اسفندیار اما  /  چگونه میتوانم از نگاهت دست بر دارم

تو رفتی و منم ماندم با شعر و سه تار اما  /  به دندان پشت دستم مینویسم دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9  توسط مجتبی  | 

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه!


هر چی بیشتر بمونی
رفتنت سخت تر میشه،


و اگه رفتی جای پاهات
برای همیشه می مونه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:6  توسط مجتبی  | 

 

میگن اگه دلت واسه کسی تنگ شد و نمی تونستی ببینیش بخواب حتما خوابشو می بینی!

میخوام بخوابم. برا همیشه!

چون یه لحظه هم نمی تونم بی نگاهت زنده باشم..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:6  توسط مجتبی  | 

نسوزد همه کس را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:43  توسط مجتبی  | 

تو را از هستي و بودن گرفتن
مرا از آرزو كردن گرفتن
و نفرين بر تمام شهر زيرا
مرا از تو تو را از من گرفتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط مجتبی  | 

 آری ...
 
             آغاز دوست داشتن است .
 
      گرچه پایان راه
 
                       ناپیداست ،
 
 من به پایان دگر نیندیشم ؛
 
                  که همین دوست داشتن زیباست ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:25  توسط مجتبی  | 

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

 زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا کرد و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:24  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:14  توسط مجتبی  | 

گفتم نرو پرپر میشم

 گفتم نرو پرپر  میشم 

 

  گفتی: میخوام رها باشم

 

گفتم: آخه عاشق شدم

 

 گفتی:میخوام تنها باشم

 

گفتم: دلم

 

  گفتی: بسوز

 

 گفتی: یه عمری باز هنوز

 

گفتم: پس عمرم چی میشه

 

 گفتی: هدر شد شب و روز

 

  گفتم: آخه داغون میشم

 

 گفتی: به من خوش میگذره

 

  گفتم: بیا چشمام تویی

 

 گفتی: آخر کی میخره

 

  گفتم: منو جنس میبینی

 

 گفتی: آره بی قیمتی

 

   گفتم: یه روز کسی بودم

 

 با من نکن بی حرمتی

 

  گفتم: صدام میمیره باز

 

  گفتی: با درد بسوز بساز

 

 گفتم : حالا که پیر شدم

 

گفتی: که از تو سیر شدم

 

 گفتم: تمنا میکنم

 

  گفتی: میخوام خردت کنم

 

 گفتم: بیا بشکن تنو

 

  گفتی: فراموش کن منو

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:34  توسط مجتبی  | 

تقديم به كسي ديگر مرا نمي خواهد
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:3  توسط مجتبی  | 

دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:2  توسط مجتبی  | 

تقدیم به بهترینم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:1  توسط مجتبی  | 

غم با وفاست

غم با وفاست

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:57  توسط مجتبی  | 

آمده ام که سر نهم...

آمده ام که سر نهم...
آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهانآمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشته​اماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:55  توسط مجتبی  | 

سکوت

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط مجتبی  | 

دنیا وفا نداره

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:52  توسط مجتبی  | 

ای که بر هر گذری عشق به در یوزهء توست لب ما تشنهء آبی ست که در کوزهء توست ما جگر سوختهء آتش آهیم ، بیا دیرگاهیست تو را چشم به راهیم ، بیا هر شب از کوچه صدای قدمت می آید اشکم از دیده به پابوس غمت می آید صبح در آینه اما ، خبری نیست که نیست از تو بر گونهء خشکم ، اثری نیست که نیست جام عشق از می چشمان تو پر خواهد شد تو گلو تازه کنی ، حرمله حر خواهد شد گل نشکفته ام ای دورتر از دسترسم تو ز من دوری و من با تو نفس در نفسم بی تو منصور دلم را به چه داری بکشم پای در دامن سبز چه بهاری بکشم بگذار آینه ام غرق نگاهت باشد نقطهء عطف دلم ، خال سیاهت باشد لااقل وعده بده بلکه دلم شاد شود من خراب توام ای خانه ات آباد شود

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:42  توسط مجتبی  | 

وصیت نامه

 

 
ببین من عاشق را ....

ببین که چگونه عاشقانه در پی تو هستم....

ببین که چگونه شب و روز به یاد تو هستم و تنها آرزویم رسیدن به تو است....

لحظه ای به من نظری بینداز ....

ببین که تنهاتر از من هیچ تنهایی نیست ، مرا باور کن ، تنها تویی در قلب تنهایم!

این قلب تنها ، لحظه به لحظه به یاد تو هست...

ببین مرا که از همه عاشقترم ، عاشق تو و آن قلب مهربانت ....

از همه دیوانه تر منم ، این منم که دلم میخواهد و آرزو دارم تو برای من باشی !

دلم میخواهد تا ابد برای من باشی و تنها عشق جاودانه ام باشی ....


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:31  توسط مجتبی  | 

 

 

 

 

عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:29  توسط مجتبی  | 

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

                                                           صید افتاده به خونم

                      تو چه آ سان میگذری...

                                           غافل از اندوه درونم؟

                       بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

                                  بی من از شهر سفر کردی و رفتی

                  قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

                           تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

                                 تو ندیدی

                              نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

                            چو در خانه ببستم

                                            دگر از پای نشستم

                          گوئیا زلزله آمد

                                  گوئیا خانه فروریخت سر من

                      بی تو من در همه ی شهر غریبم

                      بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

                          برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

                                تو همه بود و نبودی

                                          تو همه شعر و سرودی

                            چه گریزی ز بر من

                                                که ز کویت نگریزم

                           گر بمیرم ز غم دل

                                               با تو هرگز نستیزم

                       من و یک لحظه جدایی... نتوانم

                              نتوانم

                                        بی تو من زنده نمانم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:29  توسط مجتبی  |